موسیقی ،نوروز و رسالت های ملی ومیهنی
موسیقی
محقق موسیقی کهن هندوستان «باهاراتا» (قرن اول پیش از میلاد) در کتاب «گیتالان کارا»ی خود (کاری درباره زیباییهای موسیقی) اهمیت آن را اینچنین بیان میکند: «آدمی فراتر از هر چیزی سعادت میخواهد. موسیقی همانند انرژی زندگی سرچشمه سعادت و بهروزی است.
موسیقی را یکی از راههای رسیدن به چهار هدف مهم زندگی، تقوا، دارایی، کامیابی و آزادیخواهی بیپایان به حساب آوردهاند. پس باید صادقانه برای ترانهخوانی و گوش سپردن به نوای دلنشین موسیقی به تلاشبرخاست.
محقق دیگر هند «نارادا» (قرن هشتم) در ارتباط با جایگاه موسیقی در رساله موسوم به «سانگیتا ماکاران» چنین میگوید: «به ترانه و صدای موزون آن، رقص موسیقی میگویند». و همچنین: به محض شنیدن صدای آهنگین، نوزاد درون گهواره آرام میگیرد، او که هنوز شرینی زندگی را تجربه نکرده با مزه شربت موسیقی شادمانه در پوست خود نمیگنجد. بچه آهویی که در جنگل آسوده به چرا مشغول است و با شنیدن آواز شکارچی، طلسم شده و بار رضای خاطر به پیشواز مرگ میرود. نوای آن نیز سبب شادی مارِ سیاه میشود. پس چه کسی میتواند اینگونه عظمت ترانه و موسیقی را ترسیم کند.
اندیشه نیروی سحرآمیز موسیقی در اسطوره «اُورفه» در زیباییشناسی یونان قدیم کاملاً به شکلی روشن نمود یافته است. در منابع یونان باستان «اوُرفه» با ساز خود توانسته همسر مردهاش «اوریدکا» را دوباره زنده کند. در برخی اسطورههای دیگر نیز رفابت آهنگسازان دیده میشود. در این رقابتها خدایان یونان باستان نیز شرکت داشتهاند. ضمن یادآوری ارزش و اعتبار موسیقی در آن دوره. ارتقای شأن آدمی به درجات خدایان آشکار میشود.
ریشه اصلى این هنر زیبا را باید در نهاد و طبیعت جست وجو کرد.
آهنگ مرغان خوش آوا، وزش بادها بر درختان پر برگ، آهنگ جویباران، صداى آبشارها، نخستین آموزگار بشر در آموختن هنر موسیقى بوده اند.
انسان همیشه کنجکاو و جست وجوگر درصدد برآمد از آواى خوش پرندگان و نغمه هاى زیباى بلبلان تقلید کند تا نه فقط در فصل بهار بلکه در تمام مقاطع و فصول سال از این صداها بهره مند گردد. بشر پیش از این که آلات موسیقى را اختراع کند، از حنجره خویش که ابزار طبیعى موس یقى است، استفاده مى کرد. به تدریج با عبور بادى که از میان چوب مجوّف و میان خالى مى گذشت، آهنگ گوش نوازى شنید و سازى شبیه نى ساخت که اهل هنر آن را «قدیمى ترین آلت موسیقى دانسته اند». و هم چنین از وزیدن بادها بر تارهاى تنیده عنکبوت بر درختان، سازهاى زهى را سا خت و به تدریج با پیش رفت علم و اختراع سایر آلات موسیقى را اختراع نمود.
همانسان که سخن افکار و تجربیات انسانها را انتقال میدهد و برای اتحاد و همبستگی افراد و تجربیات انسانها را انتقال میدهد و برای اتحاد و همبستگی افراد وسیلهای بهشمار میرود، هنر نیز چنین کاری را انجام میدهد. صفت ویژه این وسیله ارتباط که آن را از وسیله دیگر، یعنی سخن، متمایز میسازد، این است که انسان به یاری «کلام» افکار خویش و توسط هنر احساسات خود را به دیگری انتقال میدهد. زیباییشناسی تحلیلی مربوط به زیبایی اصوات و نوای سازهاست و موج برخاسته از پیانو و ناله و افغان ویولن و … همه واژههای زیبایی هستند برای گفتن سخنی زیبا، ولی بعد ترکیبی موسیقی برمیگردد به «نظم» و «آهنگی» که هنرمند با کنار هم چیدن نتها و آواها میآفریند.در جنبهی ترکیبی است که هنرمند معنا پیدا میکند و موسیقی سخن میگوید و جملهای زیبا میشود از واژههای زیبا… موسیقی رنگ زندگی ونغمه آزادگی است ! شادی نهفته در زیر و بمی دارد که گاه روح به نغمه آن به وجد می آید و گاه دیگر رنج را می چشد و نهانی بدان گریستن آغاز می کند.
امروز روانشناسان , این راز را درک کرده و بدین ابزار سعی در علاج جسم و روان بیماران گرفته اند.بیمار با شنیدن اصوات موسیقی درمانگر بر دامان امواج آن سوار می شود و ذره ذره وجود خویش را با آن هماهنگ می سازد تا گره از بیماری نهفته در اعماق وجودش باز گشته و بیماری به تدریج از ضمیر وی ناپدید شود ! این محو گشتن با ریتم درونی یی حاصل می شود که آهنگساز آن را بر اساس روابط علم موسیقی و تلفیق آن با زوایای روانشناسی پیشرفته که با اعماق انسانها سر و کار دارد ، آفریده است. در حقیقت معنایی که انسان از درون خویش و با همنوایی موسیقایی از بستر پنهان به عرصه وجود خویش عیان می کند، آنی است که در نهانی بدان در آویخته و عوارض جسمانی از آن روان پریشی حاصل آمده که موسیقی سعی در گشایش آن گره دارد.
موسیقی درمانی امروز چنان مورد توجه قرار گرفته است که در مراکز درمانی جهان در طول مدت مداوا و درمان و در بحرانهای حاصل آمده از بیماری ها , در موارد اضطراری قلبی و مغزی مورد استفاده قرار می گیرد تا تنش و اضطراب چنین بیماریهای طاقت فرسا و تکاندهنده را تخفیف دهند ! از دیدگاه روانشناسی برتر که با سطوح روانی انسان سر و کار دارد , موسیقی ابزار مطلوبی است که هزینه ای نه چندان زیاد می طلبد و در ساختار نادیدنی بیماریها تاثیر شگرفی از خود نشان می دهد که این خود نشانه تاییدی بر هارمونی درونی انسان و موسیقی طبیعت می باشد.
موسیقی حسی شور انگیز که تخیل آدمی را می پرورد و خلاقیت را وا میدارد تا هنرمند در ابعاد گوناگون هنر بیافریند . موسیقی ارتباطی تنگاتنگ با وجود آدمی دارد و از آن جهت که مرز نمیشناسد هر شنونده ای را با هر سلیقه ای به سوی خود جذب می کند . هر کس بسته به حسی که به او دست می دهد از شنیدن آن لذت می برد و مسحور اصوات سحر انگیز آن می شود . موسیقی حس همدردی و درد مشترک انسانی را فریاد می کند .
آیا واقعا موسیقی ملودی تکنواخت و نوای سازهای مختلف است، که طنینی به صدای خواننده بدهد و دنگ و دونگی باشد برای پوشاندن صدای ناهنجارش؟ ولی نه، موسیقی فراتر از تعریف در الفاظ است و شگفتی آن نیز در همین است. موسیقی جبران ناکامیهای زبان است و شیوهای برای بیان احساسات ناملموس. احساساتی که نمیدانیم چه هستند… آنجا که زبان از گفتن باز میماند، موسیقی مأمنی میشود برای روح، و زبانی میشود برای بیان احساسات و ناگفتههای ناشناخته… روح پویا و احساسات متغیر که ارتباطی مستقیم با شرایط سنی، حوادث گوناگون و … دارد چه میگوید و چه میخواهد؟ شاید نداند «چه میخواهد» ولی آنچه را که میخواهد میشناسد. در هر لحظه به موسیقی گوش میدهیم، از آن لذت میبریم و همین کافیست…
نوروز
نوروز زمانی است که تاریکی ، سردی و خشونت زمستان جای خود را به روشنایی و گرمی و مهربانی بهار می دهد و آفرینش از نو بیدار می شود و جان می گیرد گیاهان جامه ی سبز بهاری بر تن می کنند و درختان با شکوفه خود آرایی می کنند . نوروز نشانه ی کشمکش خوبی و بدی ، سازندگی و ویرانی و سرانجام پیام آور امید به پیروزی نیکی بر بدی است . نوروز نشانه ی زنده ای از دانش گسترده و فرهنگ فروغمند نیاکان ماست .
گزینش نوروز ( نخستین روز بهار که در آن شب و روز همسرند ) بازگو کننده خرد و دانش است گذ شتگان ما تنها مردمی بودند که گاه " اعتدال ربیعی " را بعنوان آغاز سال جشن می گیرفتند . آنها از چرخش دگرگونی ها و پدیده های وابسته به چگونگی قرار گرفتن زمین ، خورشید و ماه در برابر هم آگاه بودند و آیین هایی همراه با برگزاری جشن نوروز مانند خانه تکانی ، جامه نو پوشیدن ، دید و بازدیدها ، سفره هفت سین چیدن ، رویاندن سبزه و گلکاری و ... همه بازتابهایی از فرهنگ پر فروغ ما است . نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دستاندرکارند.
نوروز که قرنهای دراز است بر همه جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن رو "هست" که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شکفتنها و شور زدنها و سرشار از هیجانِ هرآغاز. جشنهای دیگر، غالباً انسانها را از کارگاهها، مزرعهها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اطاقها و زیر سقفها و پشت درهای بسته جمع میکند: رستورانها ، کابارهها، زیرزمینیها، سالوونها، خانهها ...
در فضایی گرم از برق، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گلهای کاغذی، پلاستکی، مومی، بوی مصنوعی عطر و ... اما نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقفها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانهها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت میکشاند.
در آن هنگام که مراسم نوروز را بر پا میداریم، گویی خود را در همه نوروزهایی که هر ساله در سرزمین ما برپا میکردهاند، حاضر مییابیم و در این حال، صحنههای تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق میخورد، رژه میرود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله بر پا میداشته است، این اندیشههای پرهیجان را در مغزما بیدار میکند که:
آری، هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر ، چنگیز، طالبان بی فرهنگ و متجاوزین بیگانه درقرنهای نوزده ، بیست وبیست ویک - چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعلههای مهیبی که زبانه میکشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبتزده ما نوروز را جدیتر و با ایمان بیشتری برپا میکردند. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ همه نوروز را عزیز شمردهاند و با زبان خویش، از آن سخن گفتهاند. چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کس احساس نمیکند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و حمل نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.
مسلما اولین روز بهار، سبزهها روییدن آغاز کردهاند و رودها رفتن و شکوفهها سرزدن و جوانهها شکفتن، یعنی نوروز. بیشک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. نوروز- این پیری که غبار قرنهای بسیار بر چهرهاش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری صدای نیک اندیشان و مهرپرستان را خطاب به خویش میشنیده است.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست... امتحان ریشه هاست... ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ... زندگی چون پیچکی است انتهایش به جاودانه بودنش میرسد …
باران بهانه است ، آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است.